پارت شصت و نهم :

آرمین چشم دراند و گفت:
-من این خاله‌زنک‌بازی‌ها رو روی قیافه‌م پیاده نمی‌کنم. یه‌رختی به من بدین که نیاز به سرخاب‌سفیداب نداشته باشم.
مقداد یک شنل مشکی از روی زمین بالا کشید و برایش باز کرد و گفت:


-زورو می‌شی؟ فقط باید یه کلاه و نقاب مشکی بزنی.
بهروز از داخل آشپزخانه عربده زد:


-هوی! رِزرو شده از قبل. زورو منم.
نیما درحالی‌که یک ماسک سنگ‌دوزی‌شدۀ زناÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آرمین در رمان آتوسا آرمین
تصویر شخصیت ناتاشا در رمان آتوسا ناتاشا
آخرین نظرات ارسال شده
  • aram

    0

    اینااگ تونستن یه جابرن ک ارامش اونجابرقرارباشه نمیذارن ک😂😂

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • طرفدار

    3

    وای مردم از خنده بابا اینا از دالتون رد کردن 😂 شب هالووین چ شبی بشه 😂 با دراکولا و جادوگر و زامبی و زرو و فرشته 😅😅چ شود عامو 😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    1

    با دندون نیش یه کیسشون نشه با ناتاشاجون؟؟ 😅

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر ابی

    4

    🤣🤣وای مرسی خیلی خندیدم منم حدس میزنم این پارتی دردسر میشه دمت گرم دختر آفرین با این رمان قشنگت خدا قوت سلامت باشید انشالله موفق.باشید

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اصلا اینا هرجا برن دردسره🤣

    ۱ هفته پیش
  • Z.k

    3

    وای روده بر شدم از دست اینا خیلی جوک و باحالن 🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • اژدهای سرخ(ناریا)

    10

    وای خداا این رفیقای آرمین چقدر طنزن😂اون جایی که گفت املت یا استفراغ من یاد آشپزی خودم افتادم 🤣آرزو من چرا حس ششم میگه قراره این پارتیه کوفتشون بشه هاا؟ یکی باید پاسخگو باشه😂

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    املت نبود زهرمار بود🤣

    ۲ هفته پیش
  • .....

    7

    بابا آرزو جونم دمت گرم خعلی خوب بود بابا *** شدم از خنده🤣 ،بدبخت آرمین نفهمید چی خورد😂

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    کوفتش شد🤣🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • ارغوان

    2

    سلام، دستت طلا حسابی خندیدم.. 😂😂

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ هفته پیش
  • میم

    5

    خیلی عالی بود،یه دل سیر خندیدیم😍 🙏🏻🥰

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ هفته پیش
  • ...

    5

    نفسم برید بابا خعلی خوب بود🤣

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😁😂

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    3

    وای ننه اینا دیگه کی ان ..تازه عمل کردم و دراز کشیده روتخت ..بزور خودم نگه داشتم تا خنده ام کنترل کنم 🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وااای🤣🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    4

    آرزو جان دمت گرم با رمان قشنگت ..لدت میبرم از خواندنش 👍👍

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕🤤😍

    ۲ هفته پیش
  • هانی

    3

    وای مردم از خنده 🤣🤣اولای رمان هم خیلی طنز بود🤣اونجایی که باد در کرد مردم از خنده 😂حسم میگه بوی پارمیدا میاد تو این مهمونی ،درسته که اون توی گرگان بود ولی بی بند وبار بود و احتمال داره بیاد 🤔ناتاشا که اهل اینجور مهمونیا نیست

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    4

    این حس بد به مهمونی رو منم دارم احتمال اینکه ناتاشا هم اونجا باشه خیلی زیاده

    ۲ هفته پیش
  • macani

    4

    این اکیپ هرجا باشن اونجارو آباد میکنن اون از دزدیشون اینم از مهمونیشون ک خدا بخر کنه😶😶

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️